تبليغاتX
آنچه ماندنیست خواهد ماند... خواهد ماند..

آنچه ماندنیست خواهد ماند... خواهد ماند..

و خداوند با شماست هر کجا باشید. « حدید/ 4 »

تقریباً مدت زمان زیادی بود که ننوشتم ، یکی از مهمترین دلایل ننوشتم این بوده که غرق خودم شده بودم و متأسفانه زمان را به راحتی ازدست دادم و بدتر اینکه در این زمان باارزشترین گوهر زندگیمو گم کردم .!، هیچ چیزی با ارزشتر از زمان نیست و دوستان خوبم در زمانی که دارید قدر موقعیتها و مواهب الهی را بدونید ، قدر چیزهای باارزش را بدونید و ....

راستی یادم رفته بود که از همه خوبانی که مرا تشویق و ترغیب به نوشتن کردند تشکر کنم ، و مثل همیشه ممنوندار این عزیزان هستم...

بعد از مدتها سعی در نوشتن دارم و قصد دارم اولین پست بلاگ را با نگاهی متفاوت به عشق بنویسم ، با نگاهی از یکجور امید متفاوت !!.

TinyPic image

تا حالا پیش اومده که عشق محبوبتون را ازدست بدین ؟ ، اگر چنین تجربه ای دارید در آن روزها چه احساسی بطور غالب در شما نقش بسته بود ؟ و اگر تجربه نکردید نظرتون چطوریه ؟

درسخن یکی از دانشمندان خوانده بودم " عشق بیماری است که هیچکس درمانش را نمی خواهد ، کسی که عشق بر او هجوم میبرد ، پس از هجوم علاقه ای به برخاستن ندارد و کسی که از عشق رنج میبرد علاقه ای به شفا ندارد "

من جمله بالا را میفهمم اما شاید امروزه زیاد بکار نرود ،گرچه به تجربه این موضوع ثابت شده است ؛ بنظر من اول از همه بایستی یک تعریف جامع از عشق داشته باشید و حدود آن را مشخص کنید ، در مورد عشق های مجازی امروزی این موضوع صحت نداردو این موضوع فقط در مورد عشق ابدی و واقعی (مثل عشق بنده به خدا) قابل عنوان می باشد و آنچه مهم است اینکه عشق هم مثل همه برکات و نعمات خداست که یکروز به صلاح خودش سر راهمون قرار میده و یکروز هم از ما میگیره و باید به بود یا نبودش از دریچه حکمت الهی نگاه کرد . البته این جمله به مفهوم این نمی باشدکه درنگهداری و پرستاری از آن همت نکنیم و همه مصائب ومشکلات را ازدریچه رحمت یا تقدیر خدا بدونیم ، عشق را با آغوش باز پذیرا باشید اما فراموش نکنید که برای عشق ورزیدن وعاشق بودن بایستی یکسری ملزومات اولیه داشت ، باید در این سفر وسایل سفر را کامل بردارید...

خداوند ما را هنرمندان زندگی می داند،یکروز بما چکشی می دهد تا مجسمه ای بسازیم و روز دیگر قلم مو و رنگ میدهد تا نقاشی بکشیم و روز دیگر قلم وکاغذ می دهد که بنویسیم ، مائیم که اشتباه میکنیم و میخواهم با چکش نقاشی روی بوم بکشیم و یا با قلم مو یک تندیس ایجاد کنیم !.

عشق بایستی آزاد و بی اختیار ما باشه تا بتونه ما را به واسطه قدرتش هدایت کنه و ما را از حرکت وتوقف بازداره ، پس اگر از این منظر نگاه کنیم شاید مفهوم رنج در عشق واقعی زیاد جالب نباشه و رنج زائیده خودخواهی و زیاده خواهی ما در عشق باشه..

عشق را نبایستی یک عادت و یا اسیری ببینید چون این نگاه باعث مسمومیت عشق شده و شما را از جلای واقعی دور میکنه پس از همین امروز از میانحالی خارج شوید و حتی اگر عشقتان مانند ریل راه آهنی شده که میان ریل آنها علف هرز زده است نترسید و با قدرت بگوئید از این ریل هنوز قطار می تواند عبور کند و من باید در ایستگاه آخر پیاده شوم......

 

 TinyPic image

جبران خلیل جبران اینطور گفت : " ذهن طبیعی گیاه در میانه زمستان به یاد تابستانی که گذشت نیست بلکه متوجه بهاری است که از راه خواهد رسید ، حافظه طبیعی گیاه روزهای گذشته را به یاد نمی آورد بلکه به انتظار روزهای آینده و بهار می باشد و با رسیدن آن از درون خویش سربلند می کند ، پس چرا ما که گیاهی انسانی هستیم از آمدن بهار مطمئن نباشیم ، که با رسیدن آن خود را به ثمر برسانیم ؟ "

 

+ نوشته شده در  ساعت 7:27  توسط ساسان   | 

حکایتم کجای یک ستاره حک شده ؟ پرچم سپید من کجاست؟ مقصد همیشه مقصود نیست و معبد همیشه معبود...! دریا را نه دیوار یست و نه دری که بتوانم از آن بگذرم . هیچ پروانه ایی بر شانه هایم نخواهد نشست پس در خانه خواهم ماند و خمیازه خواهم کشید و بر در و دیوار خط می کشم . باور کن که فقط به دستهایم دسترسی دارم......

 
 

+ نوشته شده در  ساعت 12:0  توسط ساسان   | 

تو بودی و من هيچ نبودم ، و تو که سراسر حب و عشق بودی در نهايت عشق و بخاطر تجلی عشقت مرا آفريدی .  پس من بخشی از وجود تو گشتم که تجلی يافتم .تجلی يافتم تا تجلی عشق تو باشم . ... اکنون سالها ميگذرد ومن سميع و بصير شدم . و نمی دانم که چه شد بندها و تعلق ها مرا زمين گير کرده اند . اکنون احساس ميکنم ياس و نااميدی مرا جون ظلمت شب احاطه کرده اند و من چون کودکی يتيم که در هياهوی زندگی دست از دامان مادر خويش رها کرده ناله تنهايی سرداده ام که ای اهل عالم سرمايه ام از کف رفت. همه چيز خراب شده و من فر صتها را يکی بعد از ديگری از دست داده ام انگار همه چيز برای در هم شکستن من دست به دست هم داده اند. بگذار صادقانه بگويم انقدر که من با دست خويش اسباب گمراهی و يتيم شدن خود را فراهم کردم ٬ ديگران و دهر در آن مقصر نبوده اند ... من حتی نشانه های روشنی را که در وجود خود داشتم را خاموش کردم که بگويم ببينيد که عالم بر سر جنگ است .... من به شدت احساس تنهايی ميکنم ؛ همچون درختی تنها درکوير ... چون درختی تنها در کوير ... من چگونه می توانم پناه ديگران باشم در حاليکه خود تک و تنهايم ؛ چون درختی تنها ...

همه هست من

تشنگی وجودم را بی تاب کرده ٬ خسته ام خسته .... وتو به من ميگويی الم يجدک يتيما فاوی و وجدک ضالا فهدی ... تو به من ميگويی من همان يتيم هستم همان که تنهاست چون يک درخت در ميان کوير ٬ تشنه و بی تاب ( ضال ) و تو که سراسر عشق بودی مرا  به خاطر تجلی عشقت آفريدی ٬ همچون يک درخت در يک کوير . پس من که سايه توام بايد سايه رحمت م را برای وجود مسافر تنها و گمگشته خويش در اين  کوير سوزان بگسترانم ... من تنها نيستم چون تو را در وجود خود دارم و تو باز به من ميگويی نه تنها با خود ٬ بلکه با همه مهربان باش ... يتيم و نيازمند را از خود دور مکن . ومن چون تو را در خود دارم احساس ميکنم می توانم سايه ام را بيش از پيش بگسترانم . من می توانم تنها نباشم چون مسافرانی بسيار در راهند ؛ تشنه و بی تاب به اميد يافتن سايه بانی در اين کوير سوزان زندگی ... وتو به من وعده دادی آنقدر به تو خواهم بخشيد تا راضی و خشنود گردی .... ولسوف يعطيک ربک فترضی

+ نوشته شده در  ساعت 17:51  توسط ساسان   | 

نمیدونم چی شده !! ، نمی تونم افکارم را جمع کنم !! ، انگار از خودم فاصله گرفتم ، انگاری تو یک جاده خاکی افتادم که دست اندازاش و گردو غبارش داره اذیتم میکنه .....

چند هفته ای بود که نتونستم چیزی بنویسم ، هر شب و هر روز با کلمات و خواسته هام یکی بدو  کردم اما سودی برام نداشت ، اما باز هم تصمیم گرفتم مصمم برگردم ، برگشتم همانطور که باید برمیگشتم ، کمی خسته ام اما نبریدم ......

  خوبانم !! ؛ بزرگی نقل کرده که عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.

او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.

و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟

عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.

 خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.

عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.  اما خدایا !!؛ هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.

خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی.  "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.

و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.

 

عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود ؛. تنها بود  و هیچ کس را نداشت... جز خدا که همیشه با او بود.......

+ نوشته شده در  ساعت 15:44  توسط ساسان   | 

پرنده ای  بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد ...

 

 


آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!

+ نوشته شده در  ساعت 13:4  توسط ساسان   | 

بعضی از دوستان خوبم در محبتهائی  که برام ارسال نمودند پیشنهاد صحبت در مورد شناخت عطیه برتر و عشق و ... را داشتند ، راستش قبل از هرچیز از اظهار لطف دوستان نازم تشکر میکنم و به خودم هم میبالم ؛ اما حقیقت اینه که من سعی میکنم قلم رو به قلب و دلم بسپارم تا اونا بنویسن ، اینطوری خیلی برام لذت بخش تره . اما خوب ؛ سعی میکنم به همه پیشنهادات با جان ودل گوش کنم و حتماً  تا حد مقدور اطاعت کنم ...............

دوستان خوبم ؛ هرچیزی که در مالکیت ماست متعلق به خدا و وامی است که او به ما داده است . چرا باید او را ملامت کنیم ؟ ، چرا ناله وشکایت کنیم ؟ ، چرا اینطور فکر نکنیم که اگرچیزی را از ما بگیرد چیز بهتری برایمان دارد! ، بنظرم اگر مشکلی پیش میاید بایستی آن را هدیه ای از جانب خدا دانسته و بدانیم که خدا با ماست و از این موضوع همواره شادمان باشیم ....

به یکی از مریدان خدا گفتند : " هدیه ای بخواه " ؛ و او گفت :" خدایا هر روز کمی اندوه برام بفرست زیرا در اندوه است که تو شاد میشوی و در خوشی از یاد میروی!"

شما چه وقتهائی به یاد خدا می افتید ؟ ، آیا تاکنون به این موضوع فکر کرده اید؟

شوپنهاور (show penhouver) فیلسوف بزرگ آلمانی در بستر مرگ بود و در حالی که درد میکشید فریاد میزد :" آه خدایا ! خدایا ! " ؛ پزشک معالج تعجب کرد و گفت :" آیا در فلسفه تو خدائی وجود دارد؟. " و شوپنهاور گفت :" آه ، هنگام رنج ، فلسفه بدون خدا ناقص است ".

  چندی پیش کتابی میخواندم ، به جمله ای از یکی از پیروان مسیح برخورد کردم که گفته بود : " خداوندا! مرا موهبت آن عطا کن که همیشه گرفتار باشم ، ودر همهء گرفتاریها تو در کنارم باشی . بدین ترتیب اگر گرفتاری حتی یک لحظه مرا رها نکند ، تو را در کنار خویش دارم ! "

دوستان ؛ مهمترین واقعیت این است که ما او را در تمام لحظات در کنار خود داشته باشیم و بدانیم که بدون او بهترین موهبتهای زندگی مانند زهر تلخ است و با او کشنده ترین سموم همچون شهد شیرین است. درک کنیم که خدا تنها نیاز و بزرگترین نیاز زندگی ماست . خدا را بزرگترین عشق زندگی قرار بدهیم و از غصه ورنج نترسیم و اندوه را دلیل عشق به خدا بدانیم. لطف خدا همیشه همراه ماست و این همون چیزی است که نیاز داریم . خدا را دوست شکست ناپذیر خودمان بدانیم و با عشق و نیروی خدائی بر همه چیز غلبه کنیم ........  (آمین)

+ نوشته شده در  ساعت 11:10  توسط ساسان   | 

دوستان خوبم ؛ چند روزی بود که با کلمات در ذهنم بازی میکردم وبارها نوشتم اما دیدم تمرکز لازم را روی نوشته هام ندارم وهربار بعد از نوشتن پاک میکردم . احساس خوبی نداشتم ! . نگران بودم ، که این شرایط تا کجا ادامه خواهد داشت ............

اما حالا خوشحالم !، چون میدونم منو فراموش نکرده ، فقط میخواست منو امتحان کنه ، مطمئنم که میدونه من دیگه از امتحان نمیترسم ، همه سعی وتلاشمو دارم که نمره ای بگیرم که ازم انتظار داره ........... برام دعا کنید که تو راهم کم نیارم ................

میدونید چیه ؟

خداوند هدف زندگیه ، اونو باید دریافت .... ، فهمیدن وسخن گفتن درباره خدا کافی نیست . بسیاری از ستایشها ، تلاوت کتابهای آسمانی و دعاهای بی پایان ما ، با ذهنی پریشان انجام میشه . دوستان خوبم ما خیلی وقته که خدا را از زندگی خودمون دور نگه داشته ایم واکنون زمان فراخواندن خدا به درون زندگیمونه .............

هولمن هانت (Holman hunt) هنرمند بزرگ ، تصویری از حضرت مسیح را نقاشی کرده است که در آن مسیح در باغی ایستاده است ؛ در یک دست فانوسی دارد وبا دست دیگر بر دری میکوبد. یکی از دوستان هانت به او گفت : " هولمن تو در این نقاشی مرتکب یک اشتباه شده ای ؛ این در دستگیره نداره ."  .  هانت پاسخ داد : "این اشتباه نیست ، زیرا این درب ، قلب بشر است که تنها از درون می تواند باز شود ." .

 

برای حرکت به سوی خدا  لازم است برخیزیم ، در را باز کنیم وبگذاریم خدا وارد شود . این امر فقط زمانی اتفاق می افتد که انسان نیاز به خدا را حس کند و از اعماق قلب خویش فریاد برآورد : " خدایا به تو نیازمندم ! ، نمی توانم بی تو زندگی کنم ! "  و این حالت چیزی نیست مگر یک بیداری روحانی .

 

آری ، در این حالت چیزی در اعماق وجود شما روی می دهد ، زندگیتان تازه می شود وسرشار از نور و گرمی ، سرور و آرامش می شوید . شما در می یابید که زندگی پیشین شما فقط برای رفاه ، افتخار ، قدرت وثروت بوده و به هیچ وجه یک زندگی واقعی نبوده است و شاید جمله تولستوی یادتان بیاد که : "شناختن خداوند یعنی زندگی کردن " . ..................

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:42  توسط ساسان   | 

راستش ازدیدن اینهمه لطف و محبتی که از سوی دوستان خوبم میبینم ، هم خوشحال هستم و هم .......!!! ، خوشحالم که تونستم اینهمه دوست خوب ، با احساس پیدا کنم که باهاشون حرفهامو بزنم و و از طرفی هم یک کمی میترسم !. چون میبینم مسئولیت بزرگی دارم و آن حفظ این دوستیهای با ارزشه .........

دوستان خوبم ؛ در هرصورت هرچه از شما و خوبیهاتون بگم ، بازم قطره ای در دریاست ......

و اما بعد ؛ خیلی از دوستان درنظرات و  mailهائی که برام از روی بزرگیشون فرستادند پیشنهاد قراردادن اشعار روی وب لاگ رو داشتند ، راستش دلم میخواد روی این وب بیشتر از جملات استفاده کنم وشرایطی را که دارم الان تجربه میکنم به همون صورت منتقل کنم .... ، بنابراین از جرم کمبودهای وب منو عفو کنید ........

اما به احترام شما دوستان خوبم وهمراهان همیشگیم ؛ قطعه ای از باغ لعل سهراب سپهری تقدیم شما خوبان میکنم ، امیدوارم این تحفه را از من حقیر قبول کنید .............

 

به سراغ من اگر می آیید ،

پشت هیچستانم،

پشت هیچستان جائی است .

پشت هیچستان رگ های هوا ، پرقاصدهائی است

که خبر می آرند ، از گل واشدهء دورترین بوته خاک.

روی شن ها هم ، نقش های سم اسبان سوران ظریفی است که صبح

به سر تپهء معراج شقایق رفتند .

پشت هیچستان ؛ چتر خواهش باز است ؛

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

زنگ باران به صدا می آید.

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهائی ، سایه نارونی تا ابدیت جاری است .

..................

..................

به سراغ من اگر می آیید،

نرم وآهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من   ............

+ نوشته شده در  ساعت 8:51  توسط ساسان   | 

درپيشگاه خداست که ملت ها گردهم مي آیندو داوریِ ما درحضور تمامی آدميان انجام خواهد شد و آنروز هر انسانی خود به داوریِ خویش خواهد نشست.....

کسانی که دیده ایم ویاری کرده ایم، آنجا حاضرند ونيز کسانی آنجا خواهند بود که طرد کرده و ناديده گرفته ايم. نیازی به شاهدی نداریم چرا که زندگی خود ما مسئوليت نمایش آنچه را که انجام داده ایم  را دربرابر دیده گان همه برعهده خواهد گرفت........

هیچ اتهام دیگری جز فقدان عشق به میان نخواهد آمد ، آری ؛ اشتباه نکنيد ، شکایاتی که درآنروز می شنویم از سوی الهیات نیست ، از سوی قدیسان و کلیساها هم نیست. آوای گرسنگان و فقراست .

دوستان خوبم ، آنروز شکایات ازسوی اصول عقاید وحکمت ها نیست بلکه ازبرهنگان وژنده پوشان است . از سوی کتاب مقدس وکتاب های دعا نیست  . از جام های آبی است که داده ایم ونداده ایم............. (عطیه برتر -  پائولو کوئلیو)


واما من می گویم:

سعی کنید جهان را آموزشگاه عشق بدانید وبا آنچه که در زندگی اتفاق می افتد نجنگید. ازاتفاقات ناخوشایند واز رویاروئی با ارواح رشدنیافته ویا فضای بد پیرامون شِکوه نکنید وهمواره دقت درامورات را مدنظرقراردهید ….

این همان شیوه ای است که خداوند برای تمرین ما درنظرگرفته است . از وسوسه ها نترسید واز این حقیقت که وسوسه همواره پیرامون شماست و با وجود تلاشها و نیایشهای بسیار شما باز نمی ایستد ، شگفت زده نشویدزیرا خداوند اینگونه روح شما را به کار می کشد و دشواریها و وسوسه ها ابزار خدایند ….

تمام اینها به ما می آموزدکه بردبار،فروتن،سخاوتمند،ظریف،سازگار باشیم.دستی را که چهره ما را درعین بی ادعائی تراشیده وهمواره راه را به ما نشان می دهد پس نزنیدوبگذارید این عشق وجودتان را نرم و ناب کند ………………

+ نوشته شده در  ساعت 15:22  توسط ساسان   | 

پروردگارا ؛ گناهم زبانم رابندآورده وازگفتن ناتوانم ساخته . هیچ توجیهي برگناهانم ندارم. من به بلا گرفتارشده ام ودرگروی اعمال خویشم . دراشتباهاتم فرو مانده ام ودرمسیراهدافم متحیر و وامانده ام . خود رادر جایگاه گنهکاران خوار وذليل قرار دادم ، جایگاه تیره بختانی که به تو گستاخی نمودند و وعده هایت راسبک شمردند....

پاک ومنزهی ، به چه جرأتی برتوگستاخی نمودم وبا چه نیرنگی خودرافریفتم ؟

مولای من ، به سرافکندگی ولرزش گامهایم به من رحم فرما و در برابر نادانیم بردباری ودر برابر بدکاریم احسان نما.....

 خدای من ؛ به گناهم اقرارمی کنم وبه خطایم اعتراف می کنم واین دست وسر من برای قصاص آماده است ...............

مولای من آن زمان که نامم از دنیا ویادم درمیان مخلوقات محو شود وچون فراموش شده گان ازیادها روم رحمی کن ....

مولای من آن زمان که حال و روزم دگرگون گردد وجسمم پوسیده شود واعضای بدنم از هم بگسلد وپیوندهایم ازهم جداشود برمن رحم کن ؛ ای وای بر بیخبریم از آنچه پیش رو دارم ...

مولای من هنگام برخاستن ازقبر درروز قیامت بر من رحم کن وآنروز جایگاه مرادرکناردوستدارانت قرارده وکاری کن درجمع محبانت درآیم ودرجوارت مسکن گزینم ای پروردگار جهانیان .... آمین . (صحیفه سجادیه – نیایش 53)

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:31  توسط ساسان   | 

روحم مانند دوستی می ماند که درروزهای سخت به من آرامش می بخشد وهنگامی که زندگیم سرشارازدرد ورنج می شوددلداری ام می دهد.آری، هرکه باروح خود دوست نباشددشمن مردم است و مرگ درنومیدی درانتظارکسی است که با خوددرجنگ باشد چون زندگی از درون آدمی می جوشد ونه ازبیرون ....

دوستان خوبم ؛ آمده ام حرفی بزنم وحرفم راخواهم زد، حتی اگر مرگ هم ازگفتن بازم دارد، وبدانید اگرامروزنگویم فرداها آن رابیان خواهند کرد ، چون فردا هیچ رازی رادر دفترآفرینش نگفته نخواهد گذاشت ، آمده ام وآماده ام تادرشکوه عشق ونورزیبائی زندگی کنم .....

می آموزم و آموختم که چگونه زندگی می کنم وکس را یارای آن نیست تا اززندگی ام جدایم کند بغیر او .......

اگرنابینایم کنند به ترانه عشق وآهنگ زیبائی وشادمانی گوش دل خواهم سپرد.اگرناشنوایم کنند شادمانی رادرلطافت نسیمی خواهم جست که خود رایحه زیبائی است ونفس پاک عاشقان . واگرهوا را هم ازمن دریغ کنندباروح خودزندگی خواهم کرد، چون روح من فرزند عشق وزیبائی است ...

به خاطر شما آمده ام ومی خواهم درمیان شما باشم . آنچه امروز من به تنهائی انجام می دهم فردادرمیان خیل مردمان بازگو خواهد شد. وآنچه که اکنون به تنهائی می گویم فردامردمان بسیاری خواهند گفت  .......

ای دانای بزرگ! ، که در وجودمن جای داری وازهمه پنهانی ، ندایم رامی شنوی ، چون که در درون منی ، مرا می بینی ، چون که بر همه چیز بینائی ، دانه ای از خرد خودرا در روح من بکار تا نهالی شود درباغی که از آن توست و میوه اش میوهء توست ...... (آمین)

+ نوشته شده در  ساعت 14:14  توسط ساسان   | 

 
حق با تو بود/ می بایست می خوابیدم/ اما چیزی خوابم را آشفته کرده است/ می شنوی؟!
انگار صدای شیون می آید.... (حسین پناهی)
توی بلندترین جای دنیا نشسته ام و داشتم به این فکر میکردم، چی میشد الان خدا می آمد پایین از اون بالا و می نشست اینجا روبروی من، و با هم حرف میزدیم، درسته که الان اون حرفهامو می شنوه، ولی دلم میخواست چشم تو چشم هم میدوختیم و حرف میزدیم، بهش می گفتم، خدایا چی میشه که یه روزها و یه لحظه های آنقدر نزدیک بمن هستی، که میتوانم صدای نفسهاتو رو بشنوم، و گرمای نگاهت رو حس کنم، و حتی گرمای تنت رو، ولی یه روزهای آنقدر بهم دوری، که اصلا نمیتونم تصور کنم وجود داری، چی میشد همین الان که دارم بهت فکر می کنم و صداتون میکنم جوابم رو میدادی؟

خدایا می خواهم به اندازه هر نفسی که می کشم، / تو را صدا می کنم...

میدونی چیه این روزها یه خدای خیلی بزرگ میخوام، یه خدای خیلی پررنگ، حتی از خدای اون شبان که با موسی هم حرف زد پررنگتر، از خدای ابراهیم که آتش رو براش گلستان کرد قویتر، از خدای نوح و عیسی هم عظیمتر، یه خدای که علی ذره ای بهش شک و تردید نکرد، چون میدونست خداوند اون بی شک بزرگترین خداوندی که میتونه باشه، یه خدایی مثل خدایی علی عظیم و مهربان و بزرگ میخوام...!

خدایا  خدای بزرگ وعظیم زندگی من باش وبذار درهمه لحظات زندگیم لمست کنم و.......

+ نوشته شده در  ساعت 10:8  توسط ساسان   | 

این روزها هر وقت دلم می گیره شروع می کنم حرفهای دلم رو به خدا زدن. می دونم توی این دنیا اگه هیچکی برای شنیدن حرفهام وقت نداشته باشه و کسی نباشه که حرفهای من رو بفهمه، کسی که من بتونم اونقدر بهش اعتماد داشته باشم که بدون هیچ رودربایستی همه حرفها و درد دلهام رو بهش بگم، دیگه نا امید نمی شم چون خدا هست! اونی که گاهی ممکنه نباشه خودمم. اگه هم دلم بگیره که می دونم دلتنگ می شم، میرم سراغ خدا که همیشه و در همه حال در دسترس هست و از خودش کمک می خوام...

می دونم خیلی غفلت کردم و می کنم. گاهی خیلی ازش دور می شم ولی خدا اونقدر عزیز هست که همیشه همراهم هست.ممکنه خیلی زمین بخورم ولی او اونقدر مهربون هست که دستم رو می گیره و بلندم می کنه و توان ادامه دادن راه رو بهم می ده. اگه از تاریکی های این دنیا بترسم او اونقدر خوب هست که روشنایی رو بهم نشون می ده.  ...

این نتیجه خوبی بهم داد که گاهی سنگ بشم!!! تعجب نداره مگه آدمی نمی تونه سنگ باشه اون هم سنگ صبور!!! سنگی که خودش هم خیلی حرف برای نگفتن داره و گاهی هم صبرش کم می شه!

به قول یکی از دوستان توفیقی هست که آدم درد و دل بقیه رو بشنوه، ممکنه از تو کاری بر نیاد ولی همین که برای لحظه ای کسی به تو اعتماد می کنه و حرف دلش رو می زنه یعنی توفیق!

و اونوقت تو در دعاهات او و بقیه رو به یاد بیاری و موقع مناجات با معبود سفره دلت رو تا دور دستها هم گسترش بدی و برای همه آرزوی دلخوشی و خوشبختی و سلامتی و صبر و تلاش و موفقیت و ... داشته باشی.

اون وقت می بینی حتی فرشته ها هم برای اجابت دعا با تو همراه می شن و دعای تو در کل کائنات جریان پیدا می کنه و تو با دعای همه کائنات و با راز و نیاز همه موجودات همراه می شی. اونوقت می دونی تو فقط محدود به جسمت نیستی، روح تو تا دور دستها می ره و با کل هستی همراه می شه. وقتی آرزوی خوبی می کنی اون رو برای همه بخواه، مطمئن باش نیرویی که دعا در دنیا گسترش می ده به خودت هم می رسه...

حالا بیایید و دلتون رو به خدا بسپارید و دستانتون رو رهسپار آسمان آبی نیایش کنید، پرواز کبوتران قنوت دستانتان را خواهید دید. همراه با همه هستی با خدا مناجات کنید............

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:1  توسط ساسان   | 

باران! این طوفان ها هنوز همه چیز را از من نگرفته اند. هنوز چیزهایی برای من مانده است. خیال نکن که آن حقیقی ترین، هیچ گاه مجال ظهور بر پست ترین وادی را خواهد یافت. گمان مبر که روزی این چشم های رهگذر، این چشم های جستجوگر قانع، توان راهیابی به آن گمشده را می یابند.

باران! کلام محبت کلامی نیست که اینقدر راحت میان کوچه و بازار بیان شود.

باران! من عزیزترن دارایی ام را جایی در انتهای قلبم پنهان کرده ام، جایی که هیچ کلمه ای به آنجا نخواهد رسید، جایی که هیچ دستی به آنجا راه نخواهد برد. دارایی ام را نگاه می دارم و هر چه طوفان، هر چه باد، هر چه موج بیاید، من چیزی از دست نخواهم داد.

 

آنچه ماندنیست خواهد ماند... خواهد ماند...

 

باران! تنها لحظات اندکی تنها ثانیه های کوتاهی، به کوتاهی تمام خوابهایی که دیدم و نیمه رهایم کردند، کوتاه تنها میان چشم های اندکی، چیزی از آن است روان خواهد شد، چیزی بی کلام، سکوتی بی کلام، در نگاه کوتاه که عابری به عابر دیگر می کرد، عابری که غریبه بود، عابری که رفت... رفت برای آن که رفتن تمام دارایی اش بود.

برای آنکه باید می رفت... غریب... غریبه... مسافر...

 

مرا سفر به کجا می برد؟

کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند؟ کجاست جای رسیدن؟

 

می گفت از تمامش تنها این را دوست دارم که... که...

 

دستانت را بیاور بالا و از آن انتهای قلبت داد بزن برای تمام روزها، برای تمام شب ها، داد بزن، داد بزن و بخواه: « اللّهم رُدّ کل غریب! »

 

دانی که مردان مسافر کم شکیبند

هم در زمین هم آسمان هر جا غریبند

 

دانی که در غربت سخن ها عاشقانه است

این فصل را عاقبت بخوان باقی فسانه است

+ نوشته شده در  ساعت 14:49  توسط ساسان   | 

می ستایم خدارابه خاطرخشنودی ازحکمش وشهادت می دهم که خداوندروزی وقسمت بندگانش راعادلانه تقسيم فرمود وباهمه ی آنها بافضل ورحمتش برخورد کرد.

الهی بر محمد وآل او درود فرست ومراباآنچه بدیشان داده ای آزمایش مفرما وآنها رابا آنچه ازمن دریغ کرده ای میازمای تابرآنها حسادت نورزم وفرمانت راسبک نشمارم.......

الهی بر محمد وآل او درود فرست ودلم رابه قضایت راضی کن ،برای پذيرش حکمت شرح صدرم ده ومرایقيني عطاکن تا اقرارکنم که مشیت توجز برخیرمن جاری نگرددوسپاسگزاریم رابرای آنچه ازمن بازداشته ای بیشتر از شکرم برای عطايت قرارده ومرااز بدبینی نسبت به بینوایان به خاطرنداریشان ویاخوش بینی نسبت به ثروتمندان برای دارائيشان حفظ فرماکه شريف اوست که طاعتت شرافتش بخشید وعزیزکسی است که عبادتت عزتش داد.......

الهی بر محمد وآل او درود فرست وازثروتی تمام ناشدنی بهره مندمان گردان وباعزتی دائم فرما وبه حکومت جاویدروانه کن که توبیگانه ی بی نیازی که نه زاده شده ای ونه نمی زائی وهيچ مثل وهم کفوی نداری........ (صحيفه سجاديه – نیایش 35)

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:36  توسط ساسان   | 

Friends cannot replace GOD.They have limitations and weaknesses like we have

دوستان نمی توانند جای خدا رابگيرند.آنها مثل خودمان نقصان ها وضعف هایي دارند.

 

 

 

To be a friend asks that you give yourself in sacrifice to the other.Anyone who brings you closer to GOD is truly a friend.

دوست بودن مي طلبد که خودرافدای ديگري کنيد ودوست واقعي شما کسي است که شمارا به خدانزديک تر کند

 

 

  

Bear with each other and forgive whatever grievances you may have aganst one another.Forgive as the lord forgave you.Remember that friendship that is not nurtured and taken care of will rapidly die………………

یکديگرراتحمل کنيد وازچيزهائي که باعث رنجش تان شده است بگذرید.ببخشيد ، همانطور که خداوند شما رابخشيده است.ورابطهء دوستی که پرورش ومراقبت نشود به سرعت خواهد مرد..................

 

 

 

COMFORT YE,my beloved weak ones,for there is a great power behind and beyond this world of matter, a power that is all justice,mercy,pity and love……… I see him rising like the mist from the seas and the mountains and plains……….. AND IF you would know GOD be not therefore a solver of riddles.Rather look about you and you shall see him playing with your children…. and look into space;you shall see him walking in the cloud,outstretching his arms in the lightning and descending in rain….. you shall see him smiling in flowers,then rising and waving his hands in trees….

غم مخورید ای عزیزان ناتوانم، زیراقادری متعال درپس پشت وآن سوی اين جهان مادی هست ،قادری که همه عدل است و رحمت است وشفقت وعشق است..... من خدارامي بینم که همچون مه ازدریاها وکوهها ودشت ها بالا مي آید....... واگر مي خواهيدخدارابشناسيد ، درپي کشف رازها نباشيد.بلکه به گرداگرد خویش نگاه کنيد،او راخواهيد ديد که با کودکانتان سرگرم بازی است... وبه آسمان بنگريد؛ اوراخواهيد ديد که درميان ابرها گام برمي دارد،درحالی که دست هايش رادرآذزخش درازکرده است ودرباران پائين مي آید...... اورا خواهيد ديد که درگل ها مي خندد،آن گاه به پا مي خيزد ودرلابلای درختان ،دستانش رابرای شماتکان مي دهد...........  (برگرفته ازکتاب مسیحا جبران خلیل جبران)

+ نوشته شده در  ساعت 10:15  توسط ساسان   |