تقریباً مدت زمان زیادی بود که ننوشتم ، یکی از مهمترین دلایل ننوشتم این بوده که غرق خودم شده بودم و متأسفانه زمان را به راحتی ازدست دادم و بدتر اینکه در این زمان باارزشترین گوهر زندگیمو گم کردم .!، هیچ چیزی با ارزشتر از زمان نیست و دوستان خوبم در زمانی که دارید قدر موقعیتها و مواهب الهی را بدونید ، قدر چیزهای باارزش را بدونید و ....
راستی یادم رفته بود که از همه خوبانی که مرا تشویق و ترغیب به نوشتن کردند تشکر کنم ، و مثل همیشه ممنوندار این عزیزان هستم...
بعد از مدتها سعی در نوشتن دارم و قصد دارم اولین پست بلاگ را با نگاهی متفاوت به عشق بنویسم ، با نگاهی از یکجور امید متفاوت !!.

تا حالا پیش اومده که عشق محبوبتون را ازدست بدین ؟ ، اگر چنین تجربه ای دارید در آن روزها چه احساسی بطور غالب در شما نقش بسته بود ؟ و اگر تجربه نکردید نظرتون چطوریه ؟
درسخن یکی از دانشمندان خوانده بودم " عشق بیماری است که هیچکس درمانش را نمی خواهد ، کسی که عشق بر او هجوم میبرد ، پس از هجوم علاقه ای به برخاستن ندارد و کسی که از عشق رنج میبرد علاقه ای به شفا ندارد "
من جمله بالا را میفهمم اما شاید امروزه زیاد بکار نرود ،گرچه به تجربه این موضوع ثابت شده است ؛ بنظر من اول از همه بایستی یک تعریف جامع از عشق داشته باشید و حدود آن را مشخص کنید ، در مورد عشق های مجازی امروزی این موضوع صحت نداردو این موضوع فقط در مورد عشق ابدی و واقعی (مثل عشق بنده به خدا) قابل عنوان می باشد و آنچه مهم است اینکه عشق هم مثل همه برکات و نعمات خداست که یکروز به صلاح خودش سر راهمون قرار میده و یکروز هم از ما میگیره و باید به بود یا نبودش از دریچه حکمت الهی نگاه کرد . البته این جمله به مفهوم این نمی باشدکه درنگهداری و پرستاری از آن همت نکنیم و همه مصائب ومشکلات را ازدریچه رحمت یا تقدیر خدا بدونیم ، عشق را با آغوش باز پذیرا باشید اما فراموش نکنید که برای عشق ورزیدن وعاشق بودن بایستی یکسری ملزومات اولیه داشت ، باید در این سفر وسایل سفر را کامل بردارید...
خداوند ما را هنرمندان زندگی می داند،یکروز بما چکشی می دهد تا مجسمه ای بسازیم و روز دیگر قلم مو و رنگ میدهد تا نقاشی بکشیم و روز دیگر قلم وکاغذ می دهد که بنویسیم ، مائیم که اشتباه میکنیم و میخواهم با چکش نقاشی روی بوم بکشیم و یا با قلم مو یک تندیس ایجاد کنیم !.
عشق بایستی آزاد و بی اختیار ما باشه تا بتونه ما را به واسطه قدرتش هدایت کنه و ما را از حرکت وتوقف بازداره ، پس اگر از این منظر نگاه کنیم شاید مفهوم رنج در عشق واقعی زیاد جالب نباشه و رنج زائیده خودخواهی و زیاده خواهی ما در عشق باشه..
عشق را نبایستی یک عادت و یا اسیری ببینید چون این نگاه باعث مسمومیت عشق شده و شما را از جلای واقعی دور میکنه پس از همین امروز از میانحالی خارج شوید و حتی اگر عشقتان مانند ریل راه آهنی شده که میان ریل آنها علف هرز زده است نترسید و با قدرت بگوئید از این ریل هنوز قطار می تواند عبور کند و من باید در ایستگاه آخر پیاده شوم......
جبران خلیل جبران اینطور گفت : " ذهن طبیعی گیاه در میانه زمستان به یاد تابستانی که گذشت نیست بلکه متوجه بهاری است که از راه خواهد رسید ، حافظه طبیعی گیاه روزهای گذشته را به یاد نمی آورد بلکه به انتظار روزهای آینده و بهار می باشد و با رسیدن آن از درون خویش سربلند می کند ، پس چرا ما که گیاهی انسانی هستیم از آمدن بهار مطمئن نباشیم ، که با رسیدن آن خود را به ثمر برسانیم ؟ "






