تبليغاتX
آنچه ماندنیست خواهد ماند... خواهد ماند..

آنچه ماندنیست خواهد ماند... خواهد ماند..

و خداوند با شماست هر کجا باشید. « حدید/ 4 »

درپيشگاه خداست که ملت ها گردهم مي آیندو داوریِ ما درحضور تمامی آدميان انجام خواهد شد و آنروز هر انسانی خود به داوریِ خویش خواهد نشست.....

کسانی که دیده ایم ویاری کرده ایم، آنجا حاضرند ونيز کسانی آنجا خواهند بود که طرد کرده و ناديده گرفته ايم. نیازی به شاهدی نداریم چرا که زندگی خود ما مسئوليت نمایش آنچه را که انجام داده ایم  را دربرابر دیده گان همه برعهده خواهد گرفت........

هیچ اتهام دیگری جز فقدان عشق به میان نخواهد آمد ، آری ؛ اشتباه نکنيد ، شکایاتی که درآنروز می شنویم از سوی الهیات نیست ، از سوی قدیسان و کلیساها هم نیست. آوای گرسنگان و فقراست .

دوستان خوبم ، آنروز شکایات ازسوی اصول عقاید وحکمت ها نیست بلکه ازبرهنگان وژنده پوشان است . از سوی کتاب مقدس وکتاب های دعا نیست  . از جام های آبی است که داده ایم ونداده ایم............. (عطیه برتر -  پائولو کوئلیو)


واما من می گویم:

سعی کنید جهان را آموزشگاه عشق بدانید وبا آنچه که در زندگی اتفاق می افتد نجنگید. ازاتفاقات ناخوشایند واز رویاروئی با ارواح رشدنیافته ویا فضای بد پیرامون شِکوه نکنید وهمواره دقت درامورات را مدنظرقراردهید ….

این همان شیوه ای است که خداوند برای تمرین ما درنظرگرفته است . از وسوسه ها نترسید واز این حقیقت که وسوسه همواره پیرامون شماست و با وجود تلاشها و نیایشهای بسیار شما باز نمی ایستد ، شگفت زده نشویدزیرا خداوند اینگونه روح شما را به کار می کشد و دشواریها و وسوسه ها ابزار خدایند ….

تمام اینها به ما می آموزدکه بردبار،فروتن،سخاوتمند،ظریف،سازگار باشیم.دستی را که چهره ما را درعین بی ادعائی تراشیده وهمواره راه را به ما نشان می دهد پس نزنیدوبگذارید این عشق وجودتان را نرم و ناب کند ………………

+ نوشته شده در  ساعت 15:22  توسط ساسان   | 

پروردگارا ؛ گناهم زبانم رابندآورده وازگفتن ناتوانم ساخته . هیچ توجیهي برگناهانم ندارم. من به بلا گرفتارشده ام ودرگروی اعمال خویشم . دراشتباهاتم فرو مانده ام ودرمسیراهدافم متحیر و وامانده ام . خود رادر جایگاه گنهکاران خوار وذليل قرار دادم ، جایگاه تیره بختانی که به تو گستاخی نمودند و وعده هایت راسبک شمردند....

پاک ومنزهی ، به چه جرأتی برتوگستاخی نمودم وبا چه نیرنگی خودرافریفتم ؟

مولای من ، به سرافکندگی ولرزش گامهایم به من رحم فرما و در برابر نادانیم بردباری ودر برابر بدکاریم احسان نما.....

 خدای من ؛ به گناهم اقرارمی کنم وبه خطایم اعتراف می کنم واین دست وسر من برای قصاص آماده است ...............

مولای من آن زمان که نامم از دنیا ویادم درمیان مخلوقات محو شود وچون فراموش شده گان ازیادها روم رحمی کن ....

مولای من آن زمان که حال و روزم دگرگون گردد وجسمم پوسیده شود واعضای بدنم از هم بگسلد وپیوندهایم ازهم جداشود برمن رحم کن ؛ ای وای بر بیخبریم از آنچه پیش رو دارم ...

مولای من هنگام برخاستن ازقبر درروز قیامت بر من رحم کن وآنروز جایگاه مرادرکناردوستدارانت قرارده وکاری کن درجمع محبانت درآیم ودرجوارت مسکن گزینم ای پروردگار جهانیان .... آمین . (صحیفه سجادیه – نیایش 53)

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:31  توسط ساسان   | 

روحم مانند دوستی می ماند که درروزهای سخت به من آرامش می بخشد وهنگامی که زندگیم سرشارازدرد ورنج می شوددلداری ام می دهد.آری، هرکه باروح خود دوست نباشددشمن مردم است و مرگ درنومیدی درانتظارکسی است که با خوددرجنگ باشد چون زندگی از درون آدمی می جوشد ونه ازبیرون ....

دوستان خوبم ؛ آمده ام حرفی بزنم وحرفم راخواهم زد، حتی اگر مرگ هم ازگفتن بازم دارد، وبدانید اگرامروزنگویم فرداها آن رابیان خواهند کرد ، چون فردا هیچ رازی رادر دفترآفرینش نگفته نخواهد گذاشت ، آمده ام وآماده ام تادرشکوه عشق ونورزیبائی زندگی کنم .....

می آموزم و آموختم که چگونه زندگی می کنم وکس را یارای آن نیست تا اززندگی ام جدایم کند بغیر او .......

اگرنابینایم کنند به ترانه عشق وآهنگ زیبائی وشادمانی گوش دل خواهم سپرد.اگرناشنوایم کنند شادمانی رادرلطافت نسیمی خواهم جست که خود رایحه زیبائی است ونفس پاک عاشقان . واگرهوا را هم ازمن دریغ کنندباروح خودزندگی خواهم کرد، چون روح من فرزند عشق وزیبائی است ...

به خاطر شما آمده ام ومی خواهم درمیان شما باشم . آنچه امروز من به تنهائی انجام می دهم فردادرمیان خیل مردمان بازگو خواهد شد. وآنچه که اکنون به تنهائی می گویم فردامردمان بسیاری خواهند گفت  .......

ای دانای بزرگ! ، که در وجودمن جای داری وازهمه پنهانی ، ندایم رامی شنوی ، چون که در درون منی ، مرا می بینی ، چون که بر همه چیز بینائی ، دانه ای از خرد خودرا در روح من بکار تا نهالی شود درباغی که از آن توست و میوه اش میوهء توست ...... (آمین)

+ نوشته شده در  ساعت 14:14  توسط ساسان   | 

 
حق با تو بود/ می بایست می خوابیدم/ اما چیزی خوابم را آشفته کرده است/ می شنوی؟!
انگار صدای شیون می آید.... (حسین پناهی)
توی بلندترین جای دنیا نشسته ام و داشتم به این فکر میکردم، چی میشد الان خدا می آمد پایین از اون بالا و می نشست اینجا روبروی من، و با هم حرف میزدیم، درسته که الان اون حرفهامو می شنوه، ولی دلم میخواست چشم تو چشم هم میدوختیم و حرف میزدیم، بهش می گفتم، خدایا چی میشه که یه روزها و یه لحظه های آنقدر نزدیک بمن هستی، که میتوانم صدای نفسهاتو رو بشنوم، و گرمای نگاهت رو حس کنم، و حتی گرمای تنت رو، ولی یه روزهای آنقدر بهم دوری، که اصلا نمیتونم تصور کنم وجود داری، چی میشد همین الان که دارم بهت فکر می کنم و صداتون میکنم جوابم رو میدادی؟

خدایا می خواهم به اندازه هر نفسی که می کشم، / تو را صدا می کنم...

میدونی چیه این روزها یه خدای خیلی بزرگ میخوام، یه خدای خیلی پررنگ، حتی از خدای اون شبان که با موسی هم حرف زد پررنگتر، از خدای ابراهیم که آتش رو براش گلستان کرد قویتر، از خدای نوح و عیسی هم عظیمتر، یه خدای که علی ذره ای بهش شک و تردید نکرد، چون میدونست خداوند اون بی شک بزرگترین خداوندی که میتونه باشه، یه خدایی مثل خدایی علی عظیم و مهربان و بزرگ میخوام...!

خدایا  خدای بزرگ وعظیم زندگی من باش وبذار درهمه لحظات زندگیم لمست کنم و.......

+ نوشته شده در  ساعت 10:8  توسط ساسان   | 

این روزها هر وقت دلم می گیره شروع می کنم حرفهای دلم رو به خدا زدن. می دونم توی این دنیا اگه هیچکی برای شنیدن حرفهام وقت نداشته باشه و کسی نباشه که حرفهای من رو بفهمه، کسی که من بتونم اونقدر بهش اعتماد داشته باشم که بدون هیچ رودربایستی همه حرفها و درد دلهام رو بهش بگم، دیگه نا امید نمی شم چون خدا هست! اونی که گاهی ممکنه نباشه خودمم. اگه هم دلم بگیره که می دونم دلتنگ می شم، میرم سراغ خدا که همیشه و در همه حال در دسترس هست و از خودش کمک می خوام...

می دونم خیلی غفلت کردم و می کنم. گاهی خیلی ازش دور می شم ولی خدا اونقدر عزیز هست که همیشه همراهم هست.ممکنه خیلی زمین بخورم ولی او اونقدر مهربون هست که دستم رو می گیره و بلندم می کنه و توان ادامه دادن راه رو بهم می ده. اگه از تاریکی های این دنیا بترسم او اونقدر خوب هست که روشنایی رو بهم نشون می ده.  ...

این نتیجه خوبی بهم داد که گاهی سنگ بشم!!! تعجب نداره مگه آدمی نمی تونه سنگ باشه اون هم سنگ صبور!!! سنگی که خودش هم خیلی حرف برای نگفتن داره و گاهی هم صبرش کم می شه!

به قول یکی از دوستان توفیقی هست که آدم درد و دل بقیه رو بشنوه، ممکنه از تو کاری بر نیاد ولی همین که برای لحظه ای کسی به تو اعتماد می کنه و حرف دلش رو می زنه یعنی توفیق!

و اونوقت تو در دعاهات او و بقیه رو به یاد بیاری و موقع مناجات با معبود سفره دلت رو تا دور دستها هم گسترش بدی و برای همه آرزوی دلخوشی و خوشبختی و سلامتی و صبر و تلاش و موفقیت و ... داشته باشی.

اون وقت می بینی حتی فرشته ها هم برای اجابت دعا با تو همراه می شن و دعای تو در کل کائنات جریان پیدا می کنه و تو با دعای همه کائنات و با راز و نیاز همه موجودات همراه می شی. اونوقت می دونی تو فقط محدود به جسمت نیستی، روح تو تا دور دستها می ره و با کل هستی همراه می شه. وقتی آرزوی خوبی می کنی اون رو برای همه بخواه، مطمئن باش نیرویی که دعا در دنیا گسترش می ده به خودت هم می رسه...

حالا بیایید و دلتون رو به خدا بسپارید و دستانتون رو رهسپار آسمان آبی نیایش کنید، پرواز کبوتران قنوت دستانتان را خواهید دید. همراه با همه هستی با خدا مناجات کنید............

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:1  توسط ساسان   | 

باران! این طوفان ها هنوز همه چیز را از من نگرفته اند. هنوز چیزهایی برای من مانده است. خیال نکن که آن حقیقی ترین، هیچ گاه مجال ظهور بر پست ترین وادی را خواهد یافت. گمان مبر که روزی این چشم های رهگذر، این چشم های جستجوگر قانع، توان راهیابی به آن گمشده را می یابند.

باران! کلام محبت کلامی نیست که اینقدر راحت میان کوچه و بازار بیان شود.

باران! من عزیزترن دارایی ام را جایی در انتهای قلبم پنهان کرده ام، جایی که هیچ کلمه ای به آنجا نخواهد رسید، جایی که هیچ دستی به آنجا راه نخواهد برد. دارایی ام را نگاه می دارم و هر چه طوفان، هر چه باد، هر چه موج بیاید، من چیزی از دست نخواهم داد.

 

آنچه ماندنیست خواهد ماند... خواهد ماند...

 

باران! تنها لحظات اندکی تنها ثانیه های کوتاهی، به کوتاهی تمام خوابهایی که دیدم و نیمه رهایم کردند، کوتاه تنها میان چشم های اندکی، چیزی از آن است روان خواهد شد، چیزی بی کلام، سکوتی بی کلام، در نگاه کوتاه که عابری به عابر دیگر می کرد، عابری که غریبه بود، عابری که رفت... رفت برای آن که رفتن تمام دارایی اش بود.

برای آنکه باید می رفت... غریب... غریبه... مسافر...

 

مرا سفر به کجا می برد؟

کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند؟ کجاست جای رسیدن؟

 

می گفت از تمامش تنها این را دوست دارم که... که...

 

دستانت را بیاور بالا و از آن انتهای قلبت داد بزن برای تمام روزها، برای تمام شب ها، داد بزن، داد بزن و بخواه: « اللّهم رُدّ کل غریب! »

 

دانی که مردان مسافر کم شکیبند

هم در زمین هم آسمان هر جا غریبند

 

دانی که در غربت سخن ها عاشقانه است

این فصل را عاقبت بخوان باقی فسانه است

+ نوشته شده در  ساعت 14:49  توسط ساسان   | 

می ستایم خدارابه خاطرخشنودی ازحکمش وشهادت می دهم که خداوندروزی وقسمت بندگانش راعادلانه تقسيم فرمود وباهمه ی آنها بافضل ورحمتش برخورد کرد.

الهی بر محمد وآل او درود فرست ومراباآنچه بدیشان داده ای آزمایش مفرما وآنها رابا آنچه ازمن دریغ کرده ای میازمای تابرآنها حسادت نورزم وفرمانت راسبک نشمارم.......

الهی بر محمد وآل او درود فرست ودلم رابه قضایت راضی کن ،برای پذيرش حکمت شرح صدرم ده ومرایقيني عطاکن تا اقرارکنم که مشیت توجز برخیرمن جاری نگرددوسپاسگزاریم رابرای آنچه ازمن بازداشته ای بیشتر از شکرم برای عطايت قرارده ومرااز بدبینی نسبت به بینوایان به خاطرنداریشان ویاخوش بینی نسبت به ثروتمندان برای دارائيشان حفظ فرماکه شريف اوست که طاعتت شرافتش بخشید وعزیزکسی است که عبادتت عزتش داد.......

الهی بر محمد وآل او درود فرست وازثروتی تمام ناشدنی بهره مندمان گردان وباعزتی دائم فرما وبه حکومت جاویدروانه کن که توبیگانه ی بی نیازی که نه زاده شده ای ونه نمی زائی وهيچ مثل وهم کفوی نداری........ (صحيفه سجاديه – نیایش 35)

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:36  توسط ساسان   | 

Friends cannot replace GOD.They have limitations and weaknesses like we have

دوستان نمی توانند جای خدا رابگيرند.آنها مثل خودمان نقصان ها وضعف هایي دارند.

 

 

 

To be a friend asks that you give yourself in sacrifice to the other.Anyone who brings you closer to GOD is truly a friend.

دوست بودن مي طلبد که خودرافدای ديگري کنيد ودوست واقعي شما کسي است که شمارا به خدانزديک تر کند

 

 

  

Bear with each other and forgive whatever grievances you may have aganst one another.Forgive as the lord forgave you.Remember that friendship that is not nurtured and taken care of will rapidly die………………

یکديگرراتحمل کنيد وازچيزهائي که باعث رنجش تان شده است بگذرید.ببخشيد ، همانطور که خداوند شما رابخشيده است.ورابطهء دوستی که پرورش ومراقبت نشود به سرعت خواهد مرد..................

 

 

 

COMFORT YE,my beloved weak ones,for there is a great power behind and beyond this world of matter, a power that is all justice,mercy,pity and love……… I see him rising like the mist from the seas and the mountains and plains……….. AND IF you would know GOD be not therefore a solver of riddles.Rather look about you and you shall see him playing with your children…. and look into space;you shall see him walking in the cloud,outstretching his arms in the lightning and descending in rain….. you shall see him smiling in flowers,then rising and waving his hands in trees….

غم مخورید ای عزیزان ناتوانم، زیراقادری متعال درپس پشت وآن سوی اين جهان مادی هست ،قادری که همه عدل است و رحمت است وشفقت وعشق است..... من خدارامي بینم که همچون مه ازدریاها وکوهها ودشت ها بالا مي آید....... واگر مي خواهيدخدارابشناسيد ، درپي کشف رازها نباشيد.بلکه به گرداگرد خویش نگاه کنيد،او راخواهيد ديد که با کودکانتان سرگرم بازی است... وبه آسمان بنگريد؛ اوراخواهيد ديد که درميان ابرها گام برمي دارد،درحالی که دست هايش رادرآذزخش درازکرده است ودرباران پائين مي آید...... اورا خواهيد ديد که درگل ها مي خندد،آن گاه به پا مي خيزد ودرلابلای درختان ،دستانش رابرای شماتکان مي دهد...........  (برگرفته ازکتاب مسیحا جبران خلیل جبران)

+ نوشته شده در  ساعت 10:15  توسط ساسان   |